ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

190

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

صداى بلندى گفت : « تو دروغ مىگويى . اين درست دو برابر مبلغى است كه از مسافران ايرانى مىگيرى ! از همه اينها گذشته ، چه حق دارى كه پول بيش‌ترى بخواهى ؟ مگر خودت نگفتى كه هرچه دادند بسته به آقايى و سخاوت صاحب‌ها است . اين صاحب‌ها سخاوتمند نيستند . چه مىشود كرد آنها را خدا چنين آفريده و . . . خدا بزرگ است ! » . بعد از اين خطابه‌ى بلند در ميان خنده‌ى جمعيت راهمان را كشيديم و رفتيم . البته علت خنده خالى از مكر و شيطنت نبود . زيرا اگر ده تومان هم مىداديم باز همين صحنه تكرار مىشد و او پول بيش‌ترى مىخواست . اين رسمى كهنه و متداول است . كوره‌راه باريكى از كنار بستر رودها - كه شيب تندى داشت - ما را به جايى رساند كه از آنجا سربالايى واقعى شروع مىشد . اسبان ما اين راه سخت و صعب العبور را با احتياط و زحمت زياد بالا رفتند . گاهى از پرتگاه‌هاى بسيار خطرناكى عبور مىكرديم . يك جا قسمتى از كوه ريزش كرده بود ، با چند تير روى آنها تخته‌هايى انداخته و در آن ارتفاع ترس‌آور پلى بسته بودند و آن پل هنگام عبور زير پاى مركب‌هاى ما مىلرزيد و به پايين خم مىشد . اين معبر خطرناك را با عبارت ناميمون كفن‌كول « 1 » يعنى قله‌ى كفن نام‌گذارى كرده بودند . خوشبختانه از آن گذرگاه دلهره‌انگيز بدون حادثه‌ى ناگوار گذشتيم و دوباره يك سربالايى بسيار تند ديگر آغاز شد . در اين راه گاهى بزهاى كوهى با پريدن از صخره‌يى به صخره‌ى ديگر از برابر ما پا به فرار مىگذاشتند . ما همه حواس خود را جمع كرده بوديم كه از اين راه‌هاى پر خطر جان سالم به در ببريم ، به اين جهت به مناظر فقط نگاه سرسرى و گذرايى مىانداختيم . با وجود اين چشم‌اندازى كه در برابر ما گسترده بود ، بىنهايت باشكوه مىنمود . در سمت چپ ما ، در اعماق دوارانگيزى ، رود شاهرود از بالاى صخره‌هاى سفيد درخشان به صورت رشته‌ى باريك آبى رنگى ريزش مىكرد . گويى كه ياقوت كبودى را ميان نقره‌يى سفيد كار گذاشته‌اند . اطراف آن به رنگ‌هاى زرد ، آبى فيروزه‌يى ، سفيد ، سبز و ارغوانى ديده مىشد . ذرات بلورين در ميان تركيب اين رنگ‌ها نقطه‌هاى درخشانى را تشكيل مىداد كه تلألوى آنها در زير اشعه آفتاب نورهاى رنگارنگ خيال‌انگيزى به وجود مىآورد . حالا مىفهميدم كه چرا گويندگان افسانه‌هاى هزار و يكشب قصرهاى پر از جن و پرى خود را در دل يكى از كوهستان‌هاى وحشى و دوردست جاى داده بودند . شايد براى

--> ( 1 ) . Kefen - Koull